Image and video hosting by TinyPic دانشجوی سبز - پست های طنز


R ۲ داستان کوتاه و بسیار جالب

سه شنبه 1 مرداد 1387

دو داستان کوتاه و بسیار جالب ...

 

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر و مدیر شركت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می كنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر كدوم از شما یك آرزو برآورده می كنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام كه توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیك باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»

پوووف! منشی ناپدید میشه

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی كنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئهمدیر میگه: «من می خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شركت باشن!»

نتیجهء اخلاقی: همیشه اجازه بده كه رئیست اول صحبت كنه.

 


 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم .

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! 

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند! 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1387 و 08:07 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R جغرافیای آقایان

جمعه 29 تیر 1386

 

آقایان در سن 14 تا 17 سال مانند کشور کره شمالی هستند:قدرتی ندارند ولی مانند این کشور ادعای قدرت و سرکشی می کنند


در سن 18 تا 19سالگى، مثل هندوستان هستند: برای زندگی کردن 4راه پیش روی خود میبینند یا کنکور و قبولی یا سربازی به عبارت بهتر(آشخوری)یا بیشتر مواقع عاشق مشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یا پایان زندگی و مرگ


در سن 20 تا 27 سالگى، مانند کانادا هستند: بسیار خون گرم و مهربان اوج جوانی، زیبا و دلربا، برای هر دختری خیلی زود ویزای پزیرش صادر میکنند..در این دوران در تمام مدت از طرف جنس مخالف زیر نظر هستن و برایشان دامهای زیادی گسترانده شده است


بین سن27 تا 32 سالگى، مانند ترکیه هستند: بدین معنا كه در دام گرفتار شده اند و فقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشد گوش میدهند...پر از عشق


در سن 32 تا 40 سالگى، مثل ژاپن هستند: کاملا کاری شده اند..آینده روشن را در فعالیت شبانه روزی میبینند


بین 40 تا 50 سالگى، مانند روسیه  هستند: بسیار پهناور، آرام و بسیار قدرتمند در جامعه و به عنوان راهنما و حلال مشکلات


در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق: با یك گذشته ى درخشان و بدون آینده


بعد از 65 سالگى، شبیه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام می گذارند

امیدواریم آقایان با خواندن این مطلب از من دلخور نشده باشن.

نوشته شده در جمعه 29 تیر 1386 و 12:07 ب.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R نامه ای عاشقانه ولی تبلیغاتی

جمعه 29 تیر 1386

 

این نامه رو كسی نوشته كه صبح تا شب جلوی تلویزیون بوده وتنها سرگرمیش هم این بوده كه بشینه و تبلیغات قشنگ تلویزیون رو از اول تا آخر نگاه كنه .خودتون بخونین عاقبت چنین آدمی چی می شه

سلام

سلامی كه گرمای آن از مهیاگاز و كیفیت سینجرگاز و نوع آوری نیك كالا با ضمانت 5 ساله امیدوارم صمیمانه بوسه مرا پذیرا باشی و آنرا با چسب دوقلوی 5 دقیقه ای جلاسنج به لبانت بچسبانی. امشب با تمام غمهایم كنار مهیا گاز نشسته ام و با خودكار بل این نامه را می نویسم زیرا این نام نیك است كه می ماند، هنگامی كه از من جدا شدی و آن نگاه سرد را از من گذراندی این فقط ضد یخ كاسپین بود كه پیكر یخ زده ام را آب كرد و این بیمه آسیا و ایران بود كه آسایشم را فراهم كرد، همانطوركه نیاز امروز پشتوانه فردا است باید اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجیبی بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم می خواهد بر قله بینالود سفر كنیم و در لابلای كوه های سر به فلك كشیده بهانه نمكی بخوریم. بیا تا راه سخت و طاقت فرسای زندگی را با پژو پرشیای جدید كه افتخار ملی است آغاز كنیم و با روغن ترمزهای سپهر و فومن شیمی آسوده خاطر سفر كنیم. بیا تا پیچهای زندگی را با ابزار مهدی باز كنیم و عشقمان را با ساختمان از پیش ساخته شده ی بانك مسكن بهتر آغاز كنیم و سقفش را ایزوگام شرق كنیم. و آن را با كاغذ دیواری نائین زینت دهیم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنیم و اتاقهایش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كویر یزد رنگین كمان كنیم

بیا تا دلهای سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاریم، بیا روزهایمان را با خمیر دندان داروگر 2 كه حاوی فلوراید است آغاز كنیم و عشقمان را با صدای بلند از دل دوو پخش جدید پارس پخش كنیم و اشكمان را با دستمال كاغذی نرمه پاك كنیم.بیا تا دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را كنیم آباد .

نوشته شده در جمعه 29 تیر 1386 و 12:07 ب.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R اگر دو تا مرد عاشق یک زن بشن چی سرشون میاد ؟

جمعه 29 تیر 1386

 

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست

توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن

توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه

توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه

توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه

توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما« تکرار میشه

توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه

توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه

نوشته شده در جمعه 29 تیر 1386 و 12:07 ب.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R اگر کسی را دوست داری...

جمعه 22 تیر 1386

  شكسپیر : اگر كسی راا دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

 دانشجوی زیست شناسی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... او تكامل خواهدیافت 

 دانشجوی آمار : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یك رابطه مجدد غیر ممكن است

 دانشجوی فیزیك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطكاك بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیءبازاویه صحیح هماهنگ نبوده است

 دانشجوی حسابداری : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر كن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهكار بفرست

  دانشجوی ریاضی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

 دانشجوی كامپیوتر : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپی - پیست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه دیلیت اش كنی

  دانشجوی خوشبین : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن... نگران نباش بر می گردد

 دانشجوی عجول : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش كن

 دانشجوی شكاك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

 دانشجوی صبور : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

 دانشجوی رشته صنایع : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش كن ، این كار را مرتب تكرار كن.......

نوشته شده در جمعه 22 تیر 1386 و 10:07 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R عاشقی از زبان مشاغل مختلف

پنجشنبه 31 فروردین 1385

                                                عاشقی از زبان مشاغل مختلف

راننده :

دیگه دارم كم كم ریپ میزنم مثل ماشینهای تصادفی شدم اگه همینطوری پیش بره باید برم زیر دست اراقچی قلبمم به روغن سوزی افتاده پدرعشق بسوزه

 

معلم ریاضی :

نمیدنم چرا جواب تمام مسائلم بی نهایت میشه یا بی جواب میمونه هرچی تفریق میكنم جمع میشه هرچی جمع میكنم كم میشه از ضرب كه مپرس آه

 

مهندس كامپیوتر :

ای آنكه مرا دی سی كرده ای و در وجودم ویروس بلاستر 2003 فرستاده ای كی دوباره من را ری پیر خواهی كرد ؟ به فریاد گرافیكم برس

 

دكتر :

چند سالی است كه به زخم مریضانم مرحم میگذارم و از چنگال مرگ رهایشان میكنم ! كو طبیبی كه به زخمم مرحم گذارد و دلم را آزاد گرداند

 

ساغی :

می میدهم و غم كسان میگیرم از لطف تو می كجا غمین میبینم
حالا كه شدم عاشق ودل در بند است می را ز شفا بیچاره ترین میبینم

 

عینك فروش :

اگر روزی بگویم عاشقم بر من نخندید كه شغلم عاشقی دارد فراوان
بسازم بهر هر چشمی من عینك گرفتارم كند چشمی چه آسان

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1385 و 11:04 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R

دوشنبه 11 مهر 1384


آقایان پاسخ می دهند
سئوال : برخی خانم ها مثل چی هستند ؟

: خانم ها مثل رادیو هستند
.هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند

: خانم ها مثل شبكه اینترنت هستند
.از هر موضوعی یك فایل اطلاعاتی دارند

: خانم هامثل چسب دوقلو هستند
.اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد, دیگر باید سیم را برید

: خانم ها مثل موتور گازی هستند
پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

: خانم ها مثل رعد و برق هستند
.اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون

: خانم ها مثل لیمو شیرین هستند
.اول شیرین و بعد تلخ می شوند

: خانم ها مثل موبایل هستند
.هر وقت كاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند

: خانم ها مثل گچ هستند
.اگر چند دقیقه مدارا كنید آنچنان سخت می شوند كه هیچ شكلی نمی گیرند

: خانم ها مثل كنتور برق هستند
.هر از چند سالی یكبار سن آنها صفر می شود

: خانم مثل فلزیاب هستند
.هرگاه از نزدیكی طلافروشی رد می شوند عكس العمل نشان می دهند
خانم ها مثل لیمو شیرین هستند
اول شیرین و بعد تلخ می شوند

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1384 و 11:10 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R

یکشنبه 3 مهر 1384

یه عنکبوت قرص اکس می خوره . قالی می بافه .

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر 1384 و 10:09 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R

جمعه 4 شهریور 1384

چنین گفت رستم به اسفندیار
                                             که خواهم ز تو ماهی خاویار
به دست آهن تفته کردن خمیر
                                             ز نزدم برو میدهی بوی سیر
آب زنید خاک را . چون که نگار میرسد
                                                      تعطیل کنید کار را . وقت ناهار می رسد .
شنیدم که دارای فرخ تبار
      
                                      دو تا گورخر خورد وقت ناهار

نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1384 و 11:08 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R

جمعه 14 مرداد 1384

                                           بار امانت
در بساط بیدلان . اختر شمردن مشکل است
                                      آبروی خود میان خلق بردن مشکل است
صحنه آیینه را دیدار بلبل شرط نیست
                                      جلوه طاووس را در گل فشردن مشکل است
آبدزدک در خفا آبی به خجلت می خورد
                                       مال مردم را میان جمع خوردن مشکل است
هرکه بامش بیش. برفش بیش . یعنی فصل برف
                                       زندگانی بالاخص اطراف جردن مشکل است
پیر . ما را وقت رفتن نکته ای در کار است
                                        کارها را دست نامحرم سپردن مشکل است
نیست (( یارو ))  بردن بار امانت هیچ سخت
                                         زیر بار منت اغیار مردن مشکل است .   

نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1384 و 09:08 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


R عروسی خرها

شنبه 8 مرداد 1384

خری آمد به سوی مادر خویش      که ای مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امروز برایم خواستگاری           اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان            تو را من دوست دارم بهتر از جان
میان اینهمه خرهای خوشگل         یکی را کن پسند چون نیست مشکل
خرک از شادمانی ملقی زد            کمی عرعر نمود و جفتکی زد
بگفتا ای به قربان نگاهت                به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من     به زیبایی نباشد مثل او خر
یکی پالون خریدم جای مهرش         سه تا هم سم خریدم جای عقدش
خریداری کنم من یک طویله             همانگونه که رسم است در قبیله
خر مادر بگفت پالون به تن کن           بزرگان محل را باخبر کن
همه را جمع کن اندر طویله               همانگونه که رسم است در قبیله
خر محضر کتاب خود گشایید             میان این دو خر اینطور بخوانید
که ای دوشیزه خر خانم رضایید        به عقد دائم این خر در آیید ؟
یکی از آن میان جمع ندا داد              خرک رفته بچیند یونجه از باغ
برای بار دوم باز پرسید                    وکیلم من. وکیلم ؟ ... وکیلی
چنان شور و هیاهو در میان شد       دو لنگ مادر خر در هوا شد
به امید خوشی و شادمانی             برای این دو خر در زندگانی.

نوشته شده در شنبه 8 مرداد 1384 و 10:07 ق.ظ توسط بهنام

ویرایش شده در [EditFullDate] و -

نظر ها ()


V مطالب قبلی


 
حقوق این وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2005-2006 © behnam20.MihanBlog.Com

Best Resolution : 1024 X 768

   embed src="http://www.clocklink.com/clocks/0005-Red.swf?TimeZone=GMT0330" width="150" height="150" wmode="transparent" type ="application/x-shockwave-flash">